خانه / دنیای کودک و اطلاعات والدین / خلاصه داستان جادوگر شهر اوز (اُز) – فرانک باوم

خلاصه داستان جادوگر شهر اوز (اُز) – فرانک باوم

telegram468 خلاصه داستان جادوگر شهر اوز (اُز) - فرانک باوم

خلاصه داستان جادوگر شهر اوز :

دوروتی با عمو و زن عمویش در دشتی پهناور خشک و پوشیده از علف زندگی می کرد. کلبه آنها خیلی کوچک و ساده بود. زندگی آنها از راه کشاورزی می گذشت.

در دشتی که آنها زندگی می کردند، گردبادهای خطرناکی می وزید، به همین دلیل آن ها در کف اتاق دریچه ای درست کرده بودند که به زیرزمین راه داشت و هر وقت گرباد می آمد دوروتی با عمو وزن عمویش به زیرزمین می رفتند تا گردباد آرام شود.

روزی گردباد هولناکی پیچید و کلبه ی چوبی با شدت تکان خورد. دوروتی دست و پایش را گم کرد و کف اتاق افتاد. آن وقت اتفاق عجیبی افتاد اتاق چند بار دور خودش چرخید و به هوا بلند شد. ساعت ها گذشت. کلبه تکان شدیدی خورد و به زمین نشست.

دوروتی و سگش توتو بیرون دویدند. پیرزن کوتوله ای جلو آمد و گفت : خانه تو درست روی جادوگر بدجنس شرق افتاد و اونو نابود کرد. دوروتی گفت دلم می خواهد به شهر خودم برگردم . حتمت خونواده ام نگران من هستند.

پیرزن کوتوله گفت : کفش های جادوگر شرق را بپوش و روی جاده زرد آجری برو تا جادوگر شهر اُز به تو کمک کنه.

Wizard-of-Oz01 خلاصه داستان جادوگر شهر اوز (اُز) - فرانک باوم

خلاصه داستان جادوگر شهر اوز

دوروتی راه افتاد و توتو هم دنبالش رفت. هنوز راه زیادی نرفته بودند که چشمشان به یک مترسک افتاد . مترسک آرزو داشت مغز داشته باشد. برای همین همراه دوروتی به سمت شهر اُز راه افتاد. کمی بعد در جنگل هیزم شکن حلبی را دیدند که قلب نداشت و آرزویش داشتن قلب بود.

دوروتی گفت با ما بیا. ناگهان شیری به توتو حمله کرد. دوروتی به شیر گفت: خجالت نمی کشی به یه سگ کوچولو حمله می کنی؟ شیر گفت : من شیر ترسویی هستم.

مترسک گفت : خوب نیست شیر ترسو باشه همراه ما بیا تا جادوگر شهر اوز به تو شجاعت بده.  بعد از مدتی به شهر اوز رسیدند جاد.گر بزرگ اوز گفت : اگه بتونید جادوگر غرب رو از بین ببرید من به شما کمک می کنم.

دوروتی و دوستانش به طرف غرب راه افتادند. میمون های پرنده به دستور جادوگر بدجنس دوروتی را دزدیدند و به کاخ جادوگر بردند. اما توتو فرار کرد و راه کاخ را به مترسک ، شیر و هیزم شکن نشان داد. آن ها لباس های نگهبان ها را پوشیدند و وارد کاخ شدند. جادوگر آن ها را پیدا کرد و خواست که مترسک را آتش بزند.

دوروتی سطل آبی روی جادوگر پاشید آب باعث شد طلسم جادوگر شکسته شود . آن وقت دوروتی و دوستانش دیدند که جادوگر فقط یک مرد شعبده باز است. مرد شعبده باز داخل سر مترسک مقداری سوزن ریخت تا سنگین شود. برای هیزم شکن با پارچه ای قرمز قلب دوخت. به شیر یک قاشق شربت شجاعت داد و برای دوروتی بالن ساخت. بالن از زمین بلند شد ، اما دوروتی نتوانست سوار آن شود. در همان وقت جادوگر شمال از راه رسید و به دوروتی گفت : کفشات رو بهم بزن تا به خونه برگردی. دوروتی کفش هایش را به هم زد و به طرف خانه پرواز کرد

 

خلاصه داستان جادوگر شهر اوز – نوشته فرانک باوم ۱۹۰۰

منبع : همشهری بچه ها

ایستگاه کودک


لينک منبع

درباره ی admin

همچنین ببینید

هوش اجتماعی چیست؟ – کودک و نوجوان

استراتژی هایی برای کمک به رشد مهارت های مربوط به هوش اجتماعی خودتان افراد دارای …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *